مشکلی نیست
خدا رو شکر که همه چی خوبه...شرایط زندگی با ثباته
کارم خوبه...رابطم با احسان و خانواده هامون خوبه
دلخوشیهای کوچیک و خرید کردنای اینور اونورم به راهه
پیاده روی و دوچرخه سواریمون با احسان به راهه
خوابم خیلی خوب شده...دیگه همیشه قبل ۱۲ یا در دیرترین حالتش ۱۲ خوابم
اما...
بازم راضی نیستم
اون حس شعفو ندارم
تو یه مقاله ای می خوندم که افسردگی یه حسیه که خیلی بعد ژنتیک داره...یعنی امکان داره اینم مثل خیلی از بیماریها تو خانواده ای باشه و یه جورایی ارثی باشه
اصلا دوست ندارم تا یه خورده بی حوصله شدم رو خودم اسم بذارم و بگم افسرده ام
اما میدونم تو خانواده پدریم این افسردگی وجود داره
من همیشه از شادیهای کوچیک کلی خوشحال می شدم...اما الان نمیدونم چرا این خوشحالیهام دوام ندارن...تازگیها خیلی چیزا رو فراموش می کنم...وقتی دارم با اطرافیانم حرف میزنم به حرفاشون دقت نمی کنم...حوصله ندارم خیلی با کسی حرف بزنم...حوصله ندارم افکارمو بیان کنم، البته بهتره بگم نمیدونم چه افکاری دارم که بیانشون کنم............................................
معمولا این حسا دوره ایه و از بین میره...اما وقتی خوب فکر می کنم من از اسفند به اینور اینطوری شدم...از وقتی دیدم 30 سالم شده و هنوز به خیلی از خواسته هام نرسیدم...حتی اگه این خواسته ها در نظر خیلی ها کوچیک و بی ارزش باشه
یه بار سالای 86-87 اینطوری شده بودم...دلیلشم کاملا می دونستم...مشکلاتی بود که سر راهم بود برای رسدیدن به این جایی که هستم...تو اون دوره هم خیلییییییییییییییی بی حوصله و گوشه گیر شده بودم...خوب اون موقع واقعا توجیه داشت...اون دردسرا بیشتر از توان من بود و خیلی خستم کرد...روحمو به درد آورد...و از همه سخت تر این بود که اصلا هم نمی تونستم با کسی در موردش حرف بزنم و چون مستقیما درگیر نبودم شاید کسی هم نمی تونست بفهمه من چه دردی رو تحمل کردم...اما الان چی؟
الان که حدودا 4 سال گذشته و واقعا مشکل خاصی هم ندارم....الان چرا دوباره داره احساس بی حوصلگی و خستگی توم قوت میگیره...
از اونجایی که روانشناسایی که دیدیم بیشتر چیزایی که خودت میدونی تحویلت میدن یا اینکه سریع به جای ریشه یابی درد یه انگ می چسبونن بهت و یه سری قرص بهت میدن که تاثیرات مخربش بیشتر از تاثیرات مثبتشه، موندم که باید چی کار کنم
با این حال دنبال روانشناس خوبم که اگه اینا به علت اون افسردگی باشه زودتر تشخیص بده و نشه اون روزی که من 50 سالم بشه و تبدیل شم به زن خسته و دلمرده
چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391
موضوع:
نظرات: 


