الان من یه کیلو نوشتم و پرید.
اصلا باورم نمیشه که یه ماه مونده به عروسیم. ماه دیگه تو این روز و این ساعت من آرایشگاهم.
احسان باورت میشه؟ هنوزم باورم نمیشه که ما داریم میریم که با هم زندگی کنیم. برای همیشه و توی خونه خودمون.
دیروز بعد از کارم با مامان و خواهرخانمی رفتیم یافت آباد. این بازار مبلش بسیار زیبا بود. کم جای محبوب ما هم اونجا نمایندگی داشت. دنبال میز ناهارخوری بودیم. یه دونه دیدم که دوست داشتم 650 بود. انتخاب سختی بود چون طول میز باید 100 می بود و اکثر میزا اونجا طولشون 120 بود.
خلاصه این بازار مبلشو خیلی دوست داشتم اما بقیه پاساژا رو نه خیلی. البته یه برند ایتال استیل هم بود که به قول خواهر خانمی من اگه یه دونه از اون دکوراشو بگیرم دیگه خودمون باید بریم تو خیابون بخوابیم!!!1 هم از نظر سایز و هم از نظر قیمت. اما دیدن این مغازه رو به همه توصیه می کنم.
دیشب زود رسیدم و چون احسان تا دیر وقت سر کار بود رفتم خونه بابا اینا. بابام که اومد و منو دید تعجب کرد و گفت: چه عجب!! هنوز خونت نرفتی اینطوری ای وای به روزی که بری خونت!!!!!!
خوب من اینو اینطوری ترجمه کردم: دختر گلم چه خوب که امشب زود اومدی. دلم برات تنگ شده بود از بس ندیدمت. اما خوب درکت می کنم که شبایی که دیر میای دنبال کاراتی و دست تنهایی می دونم سخته. اما سعی کن هم الان و هم بعد عروسیت زود زود به ما سربزنی. حالا کارات چطوره؟ خوب پیش میره؟ کمک نمیخوای؟
ترجمم چطوره؟
چی؟؟
عین این زیرنویسای بی ربط زیر فیلماس؟
با هم شام خوردیم و شب هم ساعت ۱ رسیدیم خونه. الانم خیلی خوابم میاد. کلا این کمبود خواب داره اذیتم می کنه.
باهاش راحتم و دوست دارم باشه. خیلی مهربونه و کمک حالمه. در ضمن با هم بر علیه احسان یه جبهه تشکیل میدیم که آی حال میده آی حال میده که خدا میدونه





