تولد سورپرایز برای مامانم قطعی شد
قرار شد هزینه هاشو بابام بده
چی کار کنم وضع مالی خرابه دیگه...البته بابام میگفت خوب بیاین اینجا بگیرین که بهش گفتم آخه پدر من، می خوام سورپرایزش کنم...تو خونه جلوی خودش بیام تهیه و تدارک ببینم که سورپرایز نمیشه
خلاصه که قرار شد بابام به یه بهانه ای پنجشنبه بیاردش خونه ما
در نتیجه پنجشنبه مهمونی دارم
حالا اگه بدونین دیروز جه مکافاتی داشتم سر مهمون دعوت کردن.....
من دو تا دایی دارم و یه خاله و یه دختر دایی که مثل خودم ازدواج کرده
یعنی مهمونام میشن اینا
خالم که خیلی راحت گفت میان و خوشحالم شد و گفت همدیگه رو می بینیم
مادربزرگم هم که مشکلی نداره و قبلا بهش گفتم و میاد
دختر داییم مسافرته و معلوم نیست تا اون موقع بیاد
میمونه دو تا داییهام
دایی کوچیکم کلا بدقلقه...یعنی نه اینکه با من یا مامانم مشکلی داشته باشه ها، با مادربزرگم سر هیچ و پوچ مشکل داره...سر اینکه تو چرا اینو گفتی و من چرا اینو گفتم و از این حرفای صد من یه غاز!!!!! خلاصه که میدونستم احتمال اومدنش خیلی کمه با این حال بهش زنگ زدم...1 ساعت حرف زد و آخر گفت اگه مادربزرگت نبود یا مسافرت بود و این حرفا من میومدم...منم برام زیاد مهم نبود چون از اول میدونستم نمیاد و فقط از اونجایی که می خواستم وظیفمو انجام داده باشم و 1 درصد هم احتمال میدادم شاید یهو دیدی خدا زد پس کلش و اومد، بهش زنگ زدم
اما دایی بزرگم...این داییم کلا خوبه و خیلی مهربونه و همش نگران بچه های فامیله و از این مدل آدماس
اما دیروز واقعا خورد تو ذوقم....
دیروز اول از همه به اون زنگ زدم...اولش گفت چرا میخوای این کارو کنی، شماها جوونین و دیگران نباید بیان خونه شما و شما باید برین خونه دیگران...منم گفتم بعله درسته، ما که هر جا دعوتمون کنن میریم و ما خیلی هم خونه بزرگترا میریم اما حالا این بار چون میخوام سورپرایز باشه میخوام خونه خودمون تولد بگیرم...دلیل اصلیش سورپرایزه...ضمن اینکه من خودم سرم درد میکنه برای این کارا...خودم خیلیییییییییییییییییی علاقه دارم...اگرم نگرانین که نکنه این کارا اول زندگی برای ما هزینه داشته باشه و اینا که خوب بابام داره کل هزینه مهمونی رو میده
با این حال باز میگفت: نه...من ناراحت میشم می بینم تو یا دخترم(همون دختر داییم که مسافرته) زحمت میکشین...میرین تو آشپزخونه من ناراحت میشم!!!!!! این کار درست نیست...شما با دوستاتون از این برنامه ها بریزین...به احسانم بگو که فکر نکنه نمیخوام خونه شما بیام و ناراحت نشه...من شما ها رو خیلی دوست دارم...اما نمی خوام شما زحمت بکشین...اینطوری اعصابم خورد میشه
میگم: چرا درست نیست...بابا من خودم دوست دارم، دارم برای فامیل خودم این کارا رو می کنم...برای مامان خودمه و پیشنهادشم خودم دادم...دیگه چرا درست نیست...من دوست دارم شما هم باشین...دوستا هم جای خود...اما این یه مهمونی فامیلیه
خلاصه که از من اصرار و از اون انکار و آخرشم گفت ما میایم اما بعد شام میایم
فکر کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی چی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با خنده بهشون گفتم خوب شما بیاین اما شام نخورین
با این حال بازم انگار نه انگاررررررر...قرار شده بیان اما بعد شام
من اصلا نمی تونم بپذیریم که یه نفر به خاطر اینکه خواهرزادش تو زحمت نیفته این کارو کنه
من دلیل این رفتارو چیز دیگه ای میدونم که البته اون دلیل هم به من و مادرم و فامیل و اینا مربوط نیست و یه دلیل شخصیه...فکر کنم این حرفا یه پوششی برای اون مشکله
در هر حال من تولدمو میگیرم...میخواد با کل مهمونا...میخواد با نصف مهمونا
من شاممو حاضر می کنم و مهمونیمم برگزار میکنم
حتی شده با 1 مهمون

اونوقت میگن چرا اینقدر ارتباطات فامیلی کمرنگ شده....اینم دلیلش


شنبه 8 بهمن ماه سال 1390
موضوع:
نظرات: 
یعنی من الان تا چند سال سبزی دارم
الانم یه لیست نوشتم که برم بخرم 
